حکایت کرد سرهنگی به کسری
که دشمن را ز پشت قلعه راندیم
۱فراریهای چابک را گرفتیم
گرفتاران مسکین را رهاندیم
۲به خون کشتگان، شمشیر شستیم
بر آتشهای کین، آبی فشاندیم
۳ز پای مادران کندیم خلخال
سرشک از دیدهٔ طفلان چکاندیم
۴ز جام فتنه، هر تلخی چشیدیم
همان شربت به بدخواهان چشاندیم
۵بگفت این خصم را راندیم، اما
یکی زو کینهجو تر، پیش خواندیم
۶کجا با دزد بیرونی درافتیم
چو دزد خانه را بالا نشاندیم
۷ازین دشمن در افکندن چه حاصل
چو عمری با عدوی نفس ماندیم
۸ز غفلت، زیر بار عجب رفتیم
ز جهل، این بار را با خود کشاندیم
۹نداده ابره را از آستر فرق
قبای زندگانی را دراندیم
۱۰درین دفتر، به هر رمزی رسیدیم
نوشتیم و به اهریمن رساندیم
۱۱دویدیم استخوانی را ز دنبال
سگ پندار را از پی دواندیم
۱۲فسون دیو را از دل نهفتیم
برای گرگ، آهو پروراندیم
۱۳پلنگی جای کرد اندر چراگاه
همانجا گلهٔ خود را چراندیم
۱۴ندانستیم فرصت را بدل نیست
ز دام، این مرغ وحشی را پراندیم
۱۵