به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
مصالح بیندیش و نیت بپوش
۱منه در میان راز با هر کسی
که جاسوس هم کاسه دیدم بسی
۲سکندر که با شرقیان حرب داشت
در خیمه گویند در غرب داشت
۳چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افکند و از راست شد
۴اگر جز تو داند که عزم تو چیست
بر آن رای و دانش بباید گریست
۵کرم کن، نه پرخاش و کینآوری
که عالم به زیر نگین آوری
۶چو کاری بر آید به لطف و خوشی
چه حاجت به تندی و گردن کشی؟
۷نخواهی که باشد دلت دردمند
دل دردمندان بر آور ز بند
۸به بازو توانا نباشد سپاه
برو همت از ناتوانان بخواه
۹دعای ضعیفان امیدوار
ز بازوی مردی به آید به کار
۱۰هر آن کاستعانت به درویش برد
اگر بر فریدون زد از پیش برد
۱۱