چو شمشیر پیکار برداشتی
نگه دار پنهان ره آشتی
۱که لشکر شکوفان مغفر شکاف
نهان صلح جستند و پیدا مصاف
۲دل مرد میدان نهانی بجوی
که باشد که در پایت افتد چو گوی
۳چو سالاری از دشمن افتد به چنگ
به کشتن درش کرد باید درنگ
۴که افتد کز این نیمه هم سروری
بماند گرفتار در چنبری
۵اگر کشتی این بندی ریش را
نبینی دگر بندی خویش را
۶نترسد که دورانش بندی کند
که بر بندیان زورمندی کند؟
۷کسی بندیان را بود دستگیر
که خود بوده باشد به بندی اسیر
۸اگر سر نهد بر خطت سروری
چو نیکش بداری، نهد دیگری
۹اگر خفیه ده دل بدست آوری
از آن به که صد ره شبیخون بری
۱۰