گرت خویش دشمن شود دوستدار
ز تلبیسش ایمن مشو زینهار
۱که گردد درونش به کین تو ریش
چو یاد آیدش مهر پیوند خویش
۲بد اندیش را لفظ شیرین مبین
که ممکن بود زهر در انگبین
۳کسی جان از آسیب دشمن ببرد
که مر دوستان را به دشمن شمرد
۴نگه دارد آن شوخ در کیسه در
که بیند همه خلق را کیسه بر
۵سپاهی که عاصی شود در امیر
ورا تا توانی به خدمت مگیر
۶ندانست سالار خود را سپاس
تو را هم ندارد، ز غدرش هراس
۷به سوگند و عهد استوارش مدار
نگهبان پنهان بر او بر گمار
۸نو آموز را ریسمان کن دراز
نه بگسل که دیگر نبینیش باز
۹چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار
گرفتی، به زندانیانش سپار
۱۰که بندی چو دندان به خون در برد
ز حلقوم بیدادگر خون خورد
۱۱چو بر کندی از دست دشمن دیار
رعیت به سامان تر از وی بدار
۱۲که گر باز کوبد در کارزار
بر آرند عام از دماغش دمار
۱۳وگر شهریان را رسانی گزند
در شهر بر روی دشمن مبند
۱۴مگو دشمن تیغ زن بر در است
که انباز دشمن به شهر اندر است
۱۵