این جا شکری هست که چندین مگسانند
یا بوالعجبی کاین همه صاحبهوسانند
۱بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی
کاین هیچ کسان در طلب ما چه کسانند
۲ای قافلهسالار چنین گرم چه رانی
آهسته که در کوه و کمر بازپسانند
۳صد مشعله افروخته گردد به چراغی
این نور تو داری و دگر مقتبسانند
۴من قلب و لسانم به وفاداری و صحبت
و اینان همه قلبند که پیش تو لسانند
۵آنان که شب آرام نگیرند ز فکرت
چون صبح پدیدست که صادقنفسانند
۶و آنان که به دیدار چنان میل ندارند
سوگند توان خورد که بیعقل و خسانند
۷دانی چه جفا میرود از دست رقیبت
حیفست که طوطی و زغن همقفسانند
۸در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
میگویمت از دور دعا گر برسانند
۹