یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
کاو را به سرِ کُشتهٔ هجران گذری بود
۱آن دوست که ما را به ارادت نظری هست
با او مگر او را به عنایت نظری بود
۲مِن بعد حکایت نکنم تلخی هجران
کآن میوه که از صبر برآمد شِکری بود
۳رویی نتوان گفت که حسنش به چه ماند
گویی که در آن نیمشب از روز دری بود
۴گویم قمری بود کس از من نپسندد
باغی که به هر شاخ درختش قمری بود
۵آن دم که خبر بودم از او تا تو نگویی
کز خویشتن و هر که جهانم خبری بود
۶در عالم وصفش به جهانی برسیدم
کاندر نظرم هر دو جهان مختصری بود
۷من بودم و او نی قلم اندر سر من کش
با او نتوان گفت وجود دگری بود
۸با غمزهٔ خوبان که چو شمشیر کشیدهست
در صبر بدیدم که نه محکمسپری بود
۹سعدی! نتوانی که دگر دیده بدوزی
کآن دل بربودند که صبرش قدری بود
۱۰