فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز، روزِ آن که تو بر وی گذر کنی
۱آزاد، بندهای که بود در رکاب تو
خرم، ولایتی که تو آن جا سفر کنی
۲دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تَبَسُّمِ همچون شکر کنی
۳ای آفتابِ روشن و ای سایهٔ همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی
۴من با تو دوستی و وفا کم نمیکنم
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی
۵مقدور من سَریست که در پایت افکنم
گر زآن که التفات بدین مختصر کنی
۶عمریست تا به یاد تو شب روز میکنم
تو خفتهای که گوش، به آه سحر کنی؟
۷دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی
۸گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
۹شرط است سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی
۱۰وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
تا از خدنگ غمزهٔ خوبان حذر کنی
۱۱