سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار میکنی
طوطی خموش به، چو تو گفتار میکنی
۱کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد
دامی نهادهای که گرفتار میکنی
۲تو خود چه فتنهای؟ که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار میکنی
۳از دوستی که دارم و غیرت که میبرم
خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی
۴گفتی نظر خطاست، تو دل میبری رواست؟
خود کرده جرم و خلق گنهکار میکنی
۵هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار میکنی
۶دستانْ به خونِ تازهٔ بیچارگانْ خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار میکنی؟
۷با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار میکنی
۸تا من سماع میشنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بیکار میکنی
۹گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی
۱۰از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار میکنی
۱۱زنهار سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد؟ چو تو زنهار میکنی
۱۲