در تعلق کوه آهن در شمار سوزن است
در تجرد سوزنی همسنگ کوه آهن است
۱پاک کن دل را، ز دست انداز چرخ آسوده شو
تا بود در تخم غش، سر گشته پرویزن است
۲پاک گوهر را نباشد روزی از خاک وطن
سنگ بندد بر شکم یاقوت تا در معدن است
۳تا لب نانی به دست آرم چه خونها می خورم
دست کوته را تنور رزق چاه بیژن است
۴گفتگوی عشق را از عقل پنهان داشتن
راز را آهسته پیش گوش سنگین گفتن است
۵دل در آزارست تا با عقل و هوش آمیخته است
شعله فریادی است تا آب و نمک در روغن است
۶چون نگیرد آه را دل در فضای آسمان؟
دوزخ دود سبکرو، خانه بی روزن است
۷عقل سست از پرده ناموس چون آید برون؟
پای خواب آلود را سد سکندر دامن است
۸بر غبار دیده ما آستین خواهد کشید
آن که یک روشنگر او نکهت پیراهن است
۹رشته پیوند بگسل از سپهر تنگ چشم
عقده می افتد به کار رشته تا با سوزن است
۱۰روزگار از نطفه مردان عقیم افتاده است
مردم از بهر چه می گویند شب آبستن است؟
۱۱رزق بی کوشش نمی آید به کف، حرف است این
نیم نانی می رسد تا نیم جانی در تن است
۱۲صبح کز خون صباحت روی خود را شسته است
داغ آن چاک گریبان و بیاض گردن است
۱۳این غزل را از حکیم غزنوی بشنو تمام
تا بدانی نطق صائب پیش نطقش الکن است
۱۴