مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است
بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است
۱باده انگور کافی نیست مخمور مرا
چاره من باغ را بر یکدگر افشردن است
۲از سبکباری گرانجانان دنیا غافلند
ورنه ذوق باختن بسیار بیش از بردن است
۳لنگری چون بحر پیدا کن که روشن گوهری
با کمال قدرت از هر موج سیلی خوردن است
۴خون به خون شستن درین میدان، گل مردانگی است
چاره مردن، به مرگ اختیاری مردن است
۵غم ندارد راه در دارالامان خامشی
غنچه تصویر فارغ از غم پژمردن است
۶غیر شغل دلفریب عشق، صائب در جهان
رو به هر کاری که آری آخرش افسردن است
۷