وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است
پایکوبی زندگی را در ته پا کردن است
۱جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماع
شیره جان را ز درد تن مصفا کردن است
۲محمل جان را به منزل بی قراری می برد
بادبان کشتی دل دست بالا کردن است
۳در طریق عشق سستی سنگ راه سالک است
ساحل این بحر خونین دل به دریا کردن است
۴مذهب و مشرب به هم آمیختن چون عارفان
در فضای مهره گل، سیر صحرا کردن است
۵صرف دنیا کردن اوقات عزیز خویش را
ماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است
۶هیچ کاری برنمی آید ز پای آهنین
قطع راه عشق در قطع تمنا کردن است
۷در هوای سیم و زر دل را پریشان ساختن
بهر کاغذ باد، مصحف را مجزا کردن است
۸سیر بازیگاه عالم طفل طبعان می کنند
چشم حق بین را چه پروای تماشا کردن است؟
۹پی به کنه خویش بردن کار هر بی ظرف نیست
خودشناسی بحر را در قطره پیدا کردن است
۱۰مرگ از قطع تعلق ناگوار طبعهاست
فقر زهر نیستی بر خود گوارا کردن است
۱۱خودپسندی در به روی خود برآوردن بود
بیخودی پیش از سفر خود را مهیا کردن است
۱۲جمع کردن از پریشانی حواس خویش را
از پی صید معانی دام پیدا کردن است
۱۳تا درین ماتم سرا چون گل نظر وا کرده ایم
عشرت ما خنده بر اوضاع دنیا کردن است
۱۴سینه را از درد و داغ عشق گلشن ساختن
پیش ما صائب زمین مرده احیا کردن است
۱۵