تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است
دل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است
۱دست خالی در محیط مایه دار عشق نیست
هر حباب او به گوهر چون صدف آبستن است
۲هر که ترک تن نکرد از زندگانی برنخورد
راحتی گر هست کفش تنگ را در کندن است
۳نور عشق از رهگذار داغ می افتد به دل
خانه دربسته دل را همین یک روزن است
۴نقش پا همراه رهرو گر نباشد گو مباش
ما به ظاهر گر زمین گیریم، دل در رفتن است
۵می کند کار شراب تلخ، آب بی لجام
این سخن از مستی ارباب دولت روشن است
۶نفس سرکش چون غنی شد راه را گم می کند
تنگدستی در حقیقت رایض این توسن است
۷خوشه چین از ترکتاز حادثات آسوده است
برق عالمسوز دایم در کمین خرمن است
۸ناله مظلوم در ظالم سرایت می کند
زین سبب در خانه زنجیر دایم شیون است
۹سایه خورشید کمتر می شود وقت زوال
تنگ گیری اهل دولت را دلیل رفتن است
۱۰تیر کج را آرزوی سیر رسوا می کند
پرده پوش پای خواب آلود طرف دامن است
۱۱گوشه گیری آب حیوان است بخت سبز را
ایمن از مردن بود فیروزه تا در معدن است
۱۲زیر پا هرگز نبینم در سفر چون گردباد
چشم حیرانی است هر چاهی که در راه من است
۱۳زهر دنیا گرچه کم می گردد از تریاق عقل
بهترین افسون مار از دست خود افکندن است
۱۴تنگی از گردون ز ناهمواری خود می کشی
رشته هموار را جولان به چشم سوزن است
۱۵عاقلان را در زمین دانه سوز روزگار
بهترین تخمی که افشانند، دست افشاندن است
۱۶بیخودی دارد به روی دست خود چون گل مرا
ور نه خار این بیابان تشنه خون من است
۱۷فارغم صائب ز نیرنگ خزان و نوبهار
من که چون آیینه باغ دلگشایم گلخن است
۱۸