سر گران از دل گذشتن، صید را خواباندن است
دانه صیاد اینجا آستین افشاندن است
۱نیست ممکن سر برآوردن به سعی از کار عشق
ساحل این بحر خونین دست بر هم ماندن است
۲زاهدان خشک را با عشق گشتن همسفر
با سمند برق جولان، اسب چوبین راندن است
۳گوشه گیری نقد می سازد بهشت نسیه را
سر به جیب خود کشیدن، گل به جیب افشاندن است
۴می کند اشک ندامت خواب غفلت را علاج
گریه کردن، بر رخ مدهوش آب افشاندن است
۵غم چه سازد با دل خوش مشرب دیوانگان؟
سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن است
۶جز تماشا نیست از گل حاصل مرغ چمن
قسمت اطفال از مصحف ورق گرداندن است
۷دوربینی می کند نزدیک راه دور را
خودحسابی نامه فردای خود را خواندن است
۸از طبیبان بی سبب صائب مشو منت پذیر
هست اگر این درد را درمان، به خود درماندن است
۹