دامنِ دریایِ خونخوارست بالین سیل را
در کنارِ بحر باشد خوابِ سنگین سیل را
۱بیقرارِ عشق را جز در وصال آرام نیست
میکند آمیزشِ دریا به تمکین سیل را
۲راهرو را بالِ پروازست سختیهای دهر
کوهساران میشود سنگِ فسان این سیل را
۳عشق میداند چه باید کرد با آسودگان
نیست حاجت در خرابیها به تلقین سیل را
۴نعمتِ الوان نگردد سدِّ راهِ زندگی
کِی حنایِ پا شود این خاکِ رنگین سیل را
۵مشتِ خاکی کز عمارت تنگ گردد مَشربش
جادهد بر سینهٔ خود همچو شاهین سیل را
۶شوق را افسرده سازد صحبتِ افسردگان
میکند این خاکهای مرده سنگین سیل را
۷عمرِ مستعجل ز عاجزنالیِ ما فارغ است
خار نتواند گرفتن دامنِ این سیل را
۸میرساند شوقِ در دل سالکان را باغ ها
در گریبان از کفِ خویش است نسرین سیل را
۹بردباری و تواضع عمر میسازد دراز
هر پلی دارد به یادِ خویش چندین سیل را
۱۰مُلکِ ویرانِ مرا برگ و نوای شُکر نیست
ورنه هست از هر حبابی چشمِ تحسین سیل را
۱۱گریهٔ بیطاقتان آخر به جایی میرسد
میدهد صائب وصالِ بحرِ تسکین سیل را
۱۲