حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت
آتشی تا هست زور این کمان باید گرفت
۱از سخن بسیار گفتن، می شود کوته حیات
توسن عمر سبکرو را عنان باید گرفت
۲آبهای تیره روشن می شود ز استادگی
گوشه ای تا ممکن است از مردمان باید گرفت
۳طفل بدخو را نمی سازد ترشرویی خموش
تلخ گویان را به شیرینی دهان باید گرفت
۴گرچه دامان وسایل پرده بیگانگی است
دامن شب به زاری و فغان باید گرفت
۵مرگ تلخ از زندگی خوشتر بود در کشوری
کز دهان سگ هما را استخوان باید گرفت
۶تا به زردی آفتاب عمر ننهاده است روی
داد خود از باده چون ارغوان باید گرفت
۷ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه دار
در جوانی ها تمتع از جهان باید گرفت
۸پرده دام است خاک نرم این بستانسرا
بر سر شاخ بلندی آشیان باید گرفت
۹ظلم باشد در تماشا خرج کردن عمر را
تا نظر بازست عبرت از جهان باید گرفت
۱۰صید فربه بی گداز تن نمی آید به دست
مشق پیچ و تاب ازان موی میان باید گرفت
۱۱حفظ زر را نیست تدبیری به از بذل زکات
خون گلها را ز منع باغبان باید گرفت
۱۲دولت جاوید اگر صائب تمنا می کنی
ملک معنی را به شمشیر زبان باید گرفت
۱۳