اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست
بحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست
۱حرف حق گرچه بلندست ز من چون منصور
سردارست بسامانتر ازین سر که مراست
۲هر قدر بیش خورم، کم نشود خون جگر
چشم بد دور ازین باده احمر که مراست
۳بهر کاهش بود افزایش من چون مه نو
کز دل خویش بود رزق مقدر که مراست
۴داغ بالین من و درد بود بستر من
چون کنم خواب به این بالش و بستر که مراست؟
۵مگر از جاذبه عشق به جایی برسم
ورنه پیداست کجا می رسد این پر که مراست
۶نیست ممکن که کند دانه من نشو و نما
گر رگ ابر شود هر مژه تر که مراست
۷آن که جان دو جهان را به نگاهی نخرد
کی به چشم آیدش این جان محقر که مراست؟
۸نیست در میکده عشق کسی را صائب
از دل و چشم خود این شیشه و ساغر که مراست
۹