پرده شب بود ایام شبابی که مراست
رگ سنگ است ز غفلت رگ خوابی که مراست
۱دارد از کوی خرابات مرا مستغنی
از دل و دیده شرابی و کبابی که مراست
۲نیست در جستن درمان دل کم حوصله را
در طلبکاری درد تو شتابی که مراست
۳با لب خشک کند شکر تراوش از من
پرده آب حیات است سرابی که مراست
۴چون نبندم کمر خصمی این هستی پوچ؟
گره خاطر بحرست حبابی که مراست
۵برده است از دل من وحشت تنهایی را
با خیال تو سؤالی و جوابی که مراست
۶نیست زان طرف بناگوش، در گوش ترا
از تماشای رخت چشم پر آبی که مراست
۷هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست؟
۸نیست با دیده بیدار تن آسانان را
با شکرخواب فراغت شکرابی که مراست
۹خضر را می کند از چشمه حیوان دلسرد
از دم تیغ شهادت دم آبی که مراست
۱۰می کند زود حساب من و هستی را پاک
همچو صبح این نفس پا به رکابی که مراست
۱۱نکند آتش خونگرم اگر دلسوزی
کیست تا خشک کند اشک کبابی که مراست؟
۱۲عشرت نسیه روشن گهران نقد من است
در رگ تاک زند جوش، شرابی که مراست
۱۳روزی مرغ چمن از گل شبنم زده نیست
زان عذار عرق آلود گلابی که مراست
۱۴چه ضرورست بر اوراق جهان گردیدن؟
در نظر از دل صد پاره کتابی که مراست
۱۵از شمار نفس خویش نگردم غافل
هر نفس نقد بود روز حسابی که مراست
۱۶نیست ممکن که نشوید ز دلم گرد ملال
صائب از طبع روان این لب آبی که مراست
۱۷