در لحد گل نکند شعله داغی که مراست
روغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست
۱درنگیرد نفس شعله به خاکستر سرد
می خونگرم چه سازد به دماغی که مراست
۲نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب
چه کند می به لب خشک ایاغی که مراست؟
۳دل من گرم نگردد به سخن با هر کس
ندهد نور به هر بزم چراغی که مراست
۴نیست در زیر فلک پادشهان را صائب
از غم و محنت ایام فراغی که مراست
۵