قانع از صاف به دردست دماغی که مراست
روغن از ریگ کند جذب، چراغی که مراست
۱بس که از عشق تو هر لحظه به رنگی سوزم
بال طاس بود پای چراغی که مراست
۲می شود باز دل تنگ من از چین جبین
چوب منع است کلید در باغی که مراست
۳دانه سوخته، از برق چه پروا دارد؟
چه کند ناخن الماس به داغی که مراست؟
۴نرسد نشأه دیدار به دل از چشمم
که ز من تشنه تر افتاده ایاغی که مراست
۵نرسد از دم گرمم به ضعیفان آسیب
می دهد کوچه به پروانه چراغی که مراست
۶دلگشاتر بود از دامن صحرای بهشت
صائب از رخنه دل کنج فراغی که مراست
۷