دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دل آسوده بود قافله گاهی که مراست
۱کمر از موجه خویش است مرا چون دریا
چون حباب از سر پوچ است کلاهی که مراست
۲دشمن خویش بود هر که مرا می سوزد
خونی برق بود مشت گیاهی که مراست
۳گر قناعت به پر کاه کنم، چشم حسود
پر برآرد به هوای پر کاهی که مراست
۴در کشیدن چه خیال است کند کوتاهی
تا به گوهر نرسد رشته آهی که مراست
۵تا به زلفش ندهی دل، به تو روشن نشود
که شب قدر بود روز سیاهی که مراست
۶دیده پاک کلف می برد از چهره ماه
رخ چون ماه مگردان ز نگاهی که مراست
۷بحر روشنگر آیینه سیلاب بود
پیش رحمت چه بود گرد گناهی که مراست
۸حلقه در گوش فلک می کشم از ناله و آه
کیست تا تیغ شود پیش سپاهی که مراست؟
۹چه کنم صائب اگر سر به گریبان نکشم؟
غیر بال وپر خود نیست پناهی که مراست
۱۰