از زمین اوج گرفته است غباری که مراست
ایمن از سیلی موج است کناری که مراست
۱چشم پوشیده ام از هر چه درین عالم هست
چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟
۲کار زنگار کند با دل چون آینه ام
گرچه هست از دگران نقش و نگاری که مراست
۳نیست ممکن که مرا پاک نسازد از عیب
از سر زانوی خود آینه داری که مراست
۴جان غربت زده را زود به پابوس وطن
می رساند نفس برق سواری که مراست
۵دارد از گلشن فردوس مرا مستغنی
زیر بال و پر خود باغ و بهاری که مراست
۶نیست از خاک گرانسنگ به دل قارون را
بر دل از رهگذر جسم غباری که مراست
۷خضر را می کند از چشمه حیوان دلسرد
در سراپرده شب آب خماری که مراست
۸ید بیضا سیهی از دل فرعون نبرد
صبح روشن چه کند با شب تاری که مراست؟
۹حیف و صد حیف که از قحط جگرسوختگان
در دل سنگ شد افسرده، شراری که مراست
۱۰گل بی خار ز خار سر دیوار شکفت
تا چها گل کند از بوته خاری که مراست
۱۱می کنم خوش دل خود را به تمنای وصال
سایه مرغ هوایی است شکاری که مراست
۱۲نیست در عالم ایجاد فضایی صائب
که نفس راست کند مشت غباری که مراست
۱۳