زان دم تیغ که از آب بقا سیراب است
آب بردار که صحرای فنا بی آب است
۱پیر کنعان نظر از راه نظر بستن یافت
چشم پوشیدن این طایفه فتح الباب است
۲طوق زنجیر، گریبان سمورست مرا
موی چون تیغ زند بر تن من، سنجاب است
۳تا رسیده است به آن موی کمر پیچیده است
رشته جان من و موی کمر همتاب است
۴ذره ای نیست در آفاق که سرگردان نیست
این محیطی است که هر قطره او گرداب است
۵اشک در دیده شرابی است که در جام جم است
داغ بر سینه چراغی است که در محراب است
۶فارغ از دردسر منت تعمیرم ساخت
صندل جبهه ویرانه من سیلاب است
۷حیف و صد حیف که از آب مروت خالی است
این همه کاسه زرین که بر این دولاب است
۸خواب و بیداری آگاه دلان نیست به چشم
شب این طایفه روزی است که دل در خواب است
۹تا گرفته است ز لب مهر خموشی صائب
گوش این نغمه شناسان، صدف سیماب است
۱۰