عشق بیتابی ذرات جهان را سبب است
زردی چهره خورشید ز درد طلب است
۱یک زمان بی دم گرم و نفس سرد مباش
که ز انفاس، همین یک دو نفس منتخب است
۲مگشا لب به شکرخند که در عالم درد
رخنه مملکت دل، دم صبح طرب است
۳چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند
گرچه در آب گهر غوطه زند، خشک لب است
۴دل ز بیداری شب، زنده جاوید شود
چشمه خضر نهان در ته دامان شب است
۵ماه و خورشید بود شمع ته دامانش
سر زلفی که سیه روزی ما را سبب است
۶سبز تلخی نتوان یافت به شیرینی تو
گوشه چشم ترا چاشنی کنج لب است
۷چه کند صائب مسکین نگدازد چون موم؟
روزگاری است که دربند گران ادب است
۸