صیقل روح و طباشیر جگر مهتاب است
جام شیری که برد دل ز شکر مهتاب است
۱شمع بالین من خسته تب گرم من است
شربت سرد من تشنه جگر مهتاب است
۲شمع روشن گهران روشنی از هم گیرد
رونق افروز می پاک گهر مهتاب است
۳این چه رمزست که در خانه دربسته دل
از فروغ رخ او تا به سحر مهتاب است
۴هر دلی مظهر انوار تجلی نشود
پیش مهر آن که کند سینه سپر مهتاب است
۵در دل ماست نهان یار و جهان روشن ازوست
ماه جای دگر و جای دگر مهتاب است
۶چشمه مست من رنگ نمی گرداند
در سرای من اگر سیل، گر مهتاب است
۷دل صائب نخورد آب ز هر ماه جبین
زنگ آیینه ارباب نظر مهتاب است
۸