آن که از بال هما افسر دولت می خواست
کاش از سایه دیوار قناعت می خواست
۱داشت از ریگ روان لنگر آرام طمع
آن که از جان سبکسیر اقامت می خواست
۲نیست گر مرتبه فقر زیاد از دولت
شاه از گوشه نشینان ز چه همت می خواست؟
۳داشت از جام نگون باده گلرنگ طمع
آن که آسودگی از افسر دولت می خواست
۴جرأت حرف که را بود به دیوان حساب؟
عذر تقصیر مرا گر نه خجالت می خواست
۵که به این عمر کم از عهده برون می آمد؟
گر خدا شکر به اندازه نعمت می خواست
۶زنگ در دل ز کلامم نتواند شد سبز
طوطیی همچو من آن آینه طلعت می خواست
۷داشت باران طمع از کاغذ ابری صائب
از لئیمان جهان آن که سخاوت می خواست
۸