شبنم غنچۀ بیداردلان چشم بدست
صیقل سینۀ روشنگهران دست ردست
۱خودنمایی چه بلاهای نمایان دارد
ایمن از زنگ بود آینه تا در نمدست
۲به دل پاک نظر کن نه به دستار سفید
سطحیان را نظر از بحر گهر بر زبدست
۳پیش ازین خانۀ صیاد ز خاروخس بود
این زمان خرقۀ پشمین و کلاه نمدست
۴در دل هرکه حسد نیست غم دوزخ نیست
تخم آن آتش جانسوز شرار حسدست
۵ما ازین هستی دهروزه به جان آمدهایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
۶مرگ را بیخبران دور ز خود میدانند
چار دیوار جسد در نظر من لحدست
۷نیست در عالم ایجاد به جز تیغ زبان
بیگناهی که سزاوار به حبس ابدست
۸نیست در چشمۀ خورشید غباری صائب
چشم کوتهنظران پردهنشین رمدست
۹