مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست
باده لعلیش از لعل گهربار خودست
۱می توان یافتن از حلقه شدنهای خطش
که به صد چشم دلش واله رخسار خودست
۲بر گرفتاری ما کی جگرش می سوزد؟
آن که بیش از همه عشاق گرفتار خودست
۳به کباب دل عاشق نکند تلخ دهن
هر که را نقل می از لعل شکربار خودست
۴کی به نقد دل و جان دگران پردازد؟
چون مه مصر، عزیزی که گرفتار خودست
۵دل چون آینه از سنگ توقع دارد
بس که آن آینه رو تشنه دیوار خودست
۶می کند جلوه مستانه نکویان را مست
بیشتر مستی طاوس ز رفتار خودست
۷یکقلم فاختگان را خط آزادی داد
سرو موزون تو از بس که هوادار خودست
۸به پریشانی عشاق کجا پردازد؟
آن که از سلسله زلف، گرفتار خودست
۹نظر از جلوه خورشید کجا آب دهد؟
شبنم هر که نظرباز به گلزار خودست
۱۰عکس خود سیر ندیده است در آینه و آب
بس که اندیشه اش از غمزه خونخوار خودست!
۱۱چه گل از روی تو نظاره تواند چیدن؟
که به مستی عرق شرم تو هشیار خودست
۱۲چند پوشیده کنی عشق خود از اهل نظر؟
نیست بیمار کسی چشم تو بیمار خودست
۱۳چه دهم دل به نگاری که بود واله خویش؟
چه پرستم صنمی را که پرستار خودست؟
۱۴نیست ممکن که شود رام به مجنون صائب
رم ز خود کرده غزالی که طلبکار خودست
۱۵