خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست
نعل طاوس در آتش ز پر و بال خودست
۱خبر از حال کسی نیست خودآرایان را
همه جا دیده طاوس به دنبال خودست
۲می کند زلف سپرداری حسن از آفات
چتر طاوس خودآرا ز پر و بال خودست
۳آفت چشم ز پی جلوه رنگین دارد
پر طاوس درین دایره پامال خودست
۴گر شود زیر و زبر هر دو جهان، چون طاوس
حسن مشغول تماشای پر و بال خودست
۵پر طاوس به صد رنگ برآید هر روز
پای طاوس درین دایره بر حال خودست
۶چون سکندر جگر تشنه ز ظلمات آرد
هر که نازنده به بخت خود و اقبال خودست
۷خانه پر شهد چو گردد مگس آواره شود
آفت خواجه مغرور، هم از مال خودست
۸رنج باریک تو از فربهی امیدست
حرص را دام بلا رشته آمال خودست
۹پاکی از قید بدن می کند آزاد ترا
بد گهر خار و خس دیده غربال خودست
۱۰در خزان خون نخورد بلبل دوراندیشی
که سرش فصل بهاران به ته بال خودست
۱۱برندارد سر از آیینه زانو هرگز
صائب از بس خجل از صورت احوال خودست
۱۲چشم پوشیده شود روز قیامت محشور
بس که صائب خجل از نامه اعمال خودست
۱۳