تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست
چشم بر روی تو چون آینه بر دیوارست
۱از فضولی است ترا دیده بینش پر خار
ورنه عالم همه یک دسته گل بی خارست
۲عالم از سنگدلان قلزم پر کهساری است
کشتی نوح درین ورطه دل هشیارست
۳نفس آهسته برآور که نمی ریزد گل
در ریاضی که نسیم سحرش بیمارست
۴چه غم از زیر و زبر گشتن ما دارد عشق؟
نقطه آسوده ز سرگشتگی پرگارست
۵ای کز اسلام به گفتار تسلی شده ای
کمر خدمت مردم چه کم از زنارست؟
۶رگ سنگ است ترا هر سر مو از غفلت
با چنین بار، گذشتن ز جهان دشوارست
۷خوان آراسته را نیست به سرپوش نیاز
سر بی مغز گرفتار غم دستارست
۸پای بیرون منه از گوشه عزلت زنهار
که بلاهای سیه سایه پس دیوارست
۹بار عالم همه بر خاطر بینایان است
سوزن از کار فتد رشته چو ناهموارست
۱۰دل افگار سیه می شود از سرمه خواب
چشم بیدار چراغ سر این بیمارست
۱۱آسمان را غمی از مردن بیکاران نیست
نخل بی بار به دوش چمن آرا بارست
۱۲از دو سر کار کسی بسته نگردد هرگز
خنده غنچه پیکان ز لب سوفارست
۱۳طاعتی نیست که در پرده خاموشی نیست
ترک گفتار درین بزم، سر کردارست
۱۴هنر آن است که در پرده نمایان باشد
جوهر از آینه بیرون چو فتد زنگارست
۱۵هوس گنج ترا در دل ویران تا هست
خار این وادی خونخوار زبان مارست
۱۶آنچه شیرازه جمعیت دل می دانی
به سراپرده وحدت چو رسی زنارست
۱۷غم عالم ز دلم کوه غم او برداشت
این چه فیض است که در دامن این کهسارست
۱۸سپری نیست به از مهر خموشی صائب
هر که را جان و دل از تیغ زبان افگارست
۱۹