عشق را از دل سودازده ما ننگ است
این پلنگی که با سایه خود در جنگ است
۱خاطر ساده دلان نقش جهان نپذیرد
شیشه صد میکده گر صرف کند بیرنگ است
۲چرخ را ناله من بر سر کار آورده است
از دم گرم من این دایره سیر آهنگ است
۳چون گره بر لب گفتار چو مرکز نزنم؟
عرصه دایره خلق عزیزان تنگ است
۴سبزی بخت، عبث جلوه فروشی نکند
که بر آیینه ما شهپر طوطی زنگ است
۵آفتابش به لب بام زوال استاده است
هر که چون شبنم گل، بسته آب و رنگ است
۶دل بی عشق خطر از دم عیسی دارد
شیشه چون شد تهی از باده، نفس هم سنگ است
۷سخن تلخ کند نرم، دل دشمن را
سرکه تند علاج دل سخت سنگ است
۸چشم بر اطلس افلاک ندارد صائب
کاین قبایی که بر قامت همت تنگ است
۹