سبزی نه فلک از چشم گهربار دل است
آب این مزرعه از دیده بیدار دل است
۱یوسفی را که ندیده است زلیخا در خواب
یکی از جلوه گران سر بازار دل است
۲نفس سرد، نسیم جگر سوخته است
داغ جانسوز، چراغ سر بیمار دل است
۳آب حیوان که سکندر ز تمنایش سوخت
شبنم سوخته گلشن بی خار دل است
۴از خموشی لب اظهار به هم چسبیدن
حجت ناطق شیرینی گفتار دل است
۵بی ملامت نشود آینه دل روشن
زخم شمشیر زبان صیقل زنگار دل است
۶بی قدم گرد سراپای جهان گردیدن
کار هر بی سر و پایی نبود، کار دل است
۷بحر در ساغر گرداب نگنجد هرگز
گوش افلاک کجا در خور اسرار دل است؟
۸نقطه از گردش پرگار خبر می بخشد
چشم حیرت زدگان شاهد رفتار دل است
۹پرتو شمع محال است به روزن نرسد
بینش چشم من از دیده بیدار دل است
۱۰غنچه تا کرد دهن باز، در آتش افتاد
نفس خوش نزند هر که گرفتار دل است
۱۱ما به امید خطر بادیه پیما شده ایم
آه اگر نشکند این شیشه که در بار دل است
۱۲صائب این ناله زاری که صنوبر دارد
از نسیم سحری نیست، که از بار دل است
۱۳