دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است
دانه را از دهن مور گرفتن ستم است
۱خون خود ما به دو چشم تو نمودیم حلال
باده از مردم مخمور گرفتن ستم است
۲سخن تنگدلان را نبود پا و سری
خرده بر غنچه مستور گرفتن ستم است
۳در تنوری چه نفس راست نماید طوفان؟
سر این باده پر زور گرفتن ستم است
۴شور باشد نمک محفل ما باده کشان
بر جراحت ره ناسور گرفتن ستم است
۵به قدح دست مکن پیش خم باده دراز
تا بود مهر، ز مه نور گرفتن ستم است
۶عشق در عقل تهی مغز عبث پیچیده است
پنجه با مردم بی زور گرفتن ستم است
۷گرچه ظرف سخن حق نبود مردم را
دهن جرأت منصور گرفتن ستم است
۸در چنین وقت که از دست تو می ریزد آب
دست بر آتشم از دور گرفتن ستم است
۹دزد را دار کند راست، ترحم مکنید
که عصا را ز کف کور گرفتن ستم است
۱۰زخم در کان نمک کهنه نگردد صائب
دل ازین عالم پر شور گرفتن ستم است
۱۱