بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است
مجلس عیش به یک شیشه صهبا گرم است
۱که گذشته است ازین بادیه دیگر، کامروز
می جهد نبض ره و سینه صحرا گرم است؟
۲سرد شد معرکه عالم و چون بیخبران
همچنان در سر ما ذوق تماشا گرم است
۳چون چراغ سحری پا به رکاب سفرست
سر هر کس که ز کیفیت صهبا گرم است
۴رهرو عشق محال است ز پا بنشیند
پشت این موج سبکسیر به دریا گرم است
۵صبح محشر ز جگر صد نفس سرد کشید
همچنان بسترم از آتش سودا گرم است
۶گردبادش به نظر جلوه فانوس کند
بس که از ناله من دامن صحرا گرم است
۷ریگ از موج برآورد به زنهار انگشت
بس که مجنون مرا نقش کف پا گرم است
۸فیض ما چون نفس صبح بود عالمگیر
همچو خورشید سر عالمی از ما گرم است
۹گل ز شبنم نتوانست عرق کردن خشک
بس که در کوی تو بازار تماشا گرم است
۱۰دارد از حلقه خود نعل در آتش شب و روز
بس که در صید دل آن زلف چلیپا گرم است
۱۱گرچه شد هر سر موی تو چو کافور سفید
از تب حرص ترا باز سراپا گرم است
۱۲از سموم است اگر گرمی صحرا صائب
جگر سوختگان از نفس ما گرم است
۱۳