(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
گردبادی که درین بادیه سرگردان است)
۱(دل رم کرده ما را به تغافل مسپار
که سبکسیرتر از سنگ کف طفلان است)
۲هر که بر عیب کسان پرده نپوشد صائب
هست صد جامه اگر بر بدنش، عریان است
۳گرد مشکل ما خونی صد دندان است
مهره عقل درین دایره سرگردان است
۴سر بی داغ، نگین خانه بی یاقوت است
دل بی آه، سفالی است که بی ریحان است
۵بید را بی ثمری پاس شکستن دارد
زان سر دار بلندست که بی سامان است
۶هر کسی دست ارادت به رکابی زده است
سر سودازدگان در قدم چوگان است
۷چون نخندد سر منصور چو گل بر سر دار؟
عیش فرش است در آن خانه که بی دربان است
۸گرد کلفت نفشاند از دل موری یک بار
زین چه حاصل که سراپای فلک دامان است؟
۹حلقه شد قامت مجنون ز گرانباری فکر
خط دیوانی زنجیر چه مشکل خوان است!
۱۰سبز از آبله دست شود تخم امید
مایه ابر بهاران ز کف دهقان است
۱۱دیده حرص ترا بال پریده نشکست
این همه نعمت الوان که بر این نه خوان است
۱۲بیخودی برد به جولانگه مقصود مرا
ای خوش آن خواب که مفتاح در زندان است
۱۳