گرچه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است
هر که را می نگرم در رخ او حیران است
۱می توان خواند ز پشت لب او بی گفتار
سخنی چند که در زیر لبش پنهان است
۲حسن او پا به رکاب از خط مشکین شد و باز
فتنه مشغول صف آرایی آن مژگان است
۳دل عاشق شود از پرده ناموس سیاه
این چراغی است که مرگش به ته دامان است
۴چرخ یک حلقه چشم است و زمین مردمکش
دو جهان زیروزبر چون دو صف مژگان است
۵شاهدی نیست سزاوار تماشا، ورنه
در گل تیره ما آینه ها پنهان است
۶ریشه نخل کهنسال فزون می باشد
حرص با طول امل لازمه پیران است
۷صائب از دیدن خوبان نتوان دل برداشت
ورنه برداشتن دل ز جهان آسان است
۸