خط نارسته که در لعل لب جانان است
همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است
۱خال مشکین تو از زلف دلاویزترست
خط ریحان تو گیرنده تر از قرآن است
۲قفل گردیدن دریاست نظر بستن من
مژه بر هم زدنم بال وپر طوفان است
۳زینهار از لب خندان به دل تنگ بساز
که گشاد تو چو تیر از گره پیکان است
۴کار بر زنده دلان چرخ نمی سازد تنگ
پسته هر چند که در پوست بود خندان است
۵سبز از آبله دست شود تخم امید
گرچه ظاهر سبب نشو و نما باران است
۶عمر پیران کهنسال به سرعت گذرد
رو به پستی چو نهد آب، سبک جولان است
۷یوسف افتاد گر از مکر زلیخا در بند
مصر از جوش خریدار به من زندان است
۸نیست از داغ غباری به دل من صائب
نفس سوختگان مغز مرا ریحان است
۹