در بهاران سر مرغی که به زیر بال است
از دم سرد خزان ایمن و فارغبال است
۱هر چه اندوخته ای از تو جدا می گردد
آنچه هرگز نشود از تو جدا، اعمال است
۲چه کنی دعوی تجرید، که درویشان را
چشم بر حسن مآل است و ترا بر مال است
۳همه از گردش افلاک شکایت داریم
پایکی خرمن ما گرچه ازین غربال است
۴می خراشد جگر سنگ، فغان جرسش
یارب این قافله را چشم که در دنبال است؟
۵شکوه هایی که گره گشته مرا در دل تنگ
تب گرمی است که موقوف به یک تبخال است
۶به سیاهی شده ای ملتفت از آب حیات
ای که از حسن ترا چشم به خط و خال است
۷ایمن از دیده شورست جمالی که تراست
کز لطافت گل رخسار تو بی تمثال است
۸سرو بالای ترا پایه بلند افتاده است
ساق سیمین ترا هاله مه خلخال است
۹نیست ممکن نکند رحم به دردی که مراست
دل بیدرد تو هر چند که فارغبال است
۱۰نیست از عیب خود آگاه، خودآرا صائب
چشم طاوس ز کوته نظری بر بال است
۱۱