صدف بحر بقا سینه درویشان است
گوهر آن، دل بی کینه درویشان است
۱هر چه دارد فلک از بهر فقیران دارد
ماه نو صیقل آیینه درویشان است
۲مشت خونی که دل نافه ازو پر خون است
در ته خرقه پشمینه درویشان است
۳چهره نعمت الوان شهان چون لاله
داغ نان جو و کشکینه درویشان است
۴نیست در هفته ارباب توقع تعطیل
صبح شنبه شب آدینه درویشان است
۵می شود دل ز قبول نظر خلق سیاه
دست رد صیقل آیینه درویشان است
۶دل آسوده ز گنجینه شاهان مطلب
این گهر در صدف سینه درویشان است
۷نیست امروز هواخواه فقیران صائب
مخلص و بنده دیرینه درویشان است
۸