مانع مستی غفلت دل هشیار من است
پادشاه شب من دیده بیدار من است
۱می سپارند به هم دست به دست اطفالم
شور مجنون خجل از گرمی بازار من است
۲هر که افتاده ز خود پیش ز وحشت زدگان
در بیابان طلب قافله سالار من است
۳خصم را می کنم از راه تنزل مغلوب
سیل خونین جگر از پستی دیوار من است
۴لب خمیازه من باز ز گفتار شود
مهر خاموشی من ساغر سرشار من است
۵چون فلاخن ز گرانی است مرا دور نشاط
هر که باری ننهد بر دل من بار من است!
۶خطر از لغزش پا نیست مرا در مستی
طارم تاک به صد دست نگهدار من است
۷کمر خدمت بت بسته ام از رشته جان
صد گره در دل تسبیح ز زنار من است
۸می کند دامن صحرای قیامت تنگی
به سرشکی که گره در دل افگار من است
۹جوی خون می کند از ناخن الماس روان
گرهی چند که از زلف تو در کار من است
۱۰قفل، مفتاح در بسته نگردد هرگز
لب خاموش تو مهر لب اظهار من است
۱۱گرچه آزار به موری نپسندم صائب
هر که را می نگرم در پی آزار من است
۱۲