خون من نیست به تشریف شهادت قابل
ورنه اندیشه ازان غمزه خونخوارم نیست
۱من که آب از جگر لعل برآرم به فسون
بوسه ای رنگ ازان لعل گهربارم نیست
۲صائب از قحط خریدار خموشم، ورنه
گهری نیست که در سینه افگارم نیست
۳بر دل نرم گران ناز خریدارم نیست
نخل مومم، غمی از سردی بازارم نیست
۴طوطی از آینه هر چند به گفتار آمد
پیش آن آینه رو قدرت گفتارم نیست
۵همچو دیوار ز بس واله این گلزارم
سر مویی خبر از سرزنش خارم نیست
۶دخل دریا که بر او تنگ بود روی زمین
خرج یک روزه مژگان گهربارم نیست
۷نور بیگانه بود برق سیه خانه من
شمع بالین به جز از دیده بیدارم نیست
۸