من که در سر هوس طره دستارم نیست
هیچ با سایه اقبال هما کارم نیست
۱غم و غمخوار به اندازه هم می باشند
شادم از بی کسی خویش که غمخوارم نیست
۲از خریدار به گوهر چه رسد غیر شکست؟
زان گرمی است متاعم که خریدارم نیست
۳هر چه در خاطر او می گذرد می دانم
با چنین قرب، به خاک در او بارم نیست
۴سیل عشق تو به آن پایه رسانید مرا
که به جز جغد کسی خانه نگهدارم نیست
۵رشته نسبت ما و تو رسا افتاده است
گرهی نیست در آن زلف که در کارم نیست
۶ای که از ننگ گرفتاری من می پیچی
بنما حلقه دامی که گرفتارم نیست
۷آنچنان نقطه خال تو ربوده است مرا
که به فرمان، قدم خویش چو پرگارم نیست
۸ابر از گریه من چون نشود تر صائب؟
مرد سر پنجه مژگان گهربارم نیست
۹