در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست
اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست
۱دل چو بیناست، چه غم دیده اگر نابیناست؟
خانه آینه را روشنی از روزن نیست
۲راستی عقده گشاینده اسرار دل است
شمع را حوصله گریه فرو خوردن نیست
۳روزی خاک شود دل چو گرانجان افتاد
منزل پای گرانخواب به جز دامن نیست
۴گوهر از گرد یتیمی نشود خاک نشین
دل اگر زنده بود هیچ غم از مردن نیست
۵دشمن آن است که پوشیده کند خصمی خویش
خصم چون کینه خود فاش کند دشمن نیست
۶عاقبت راز مرا سینه به صحرا انداخت
خاک را حوصله دانه نهان کردن نیست
۷دیده شوخ ترا آینه در زنگارست
ورنه یک سبزه بیگانه درین گلشن نیست
۸به همین موج ز آمد شد خود بیخبرست
هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
۹نیست در قافله ریگ روان پیش و پسی
مرده بیچاره تر از زنده درین مسکن نیست
۱۰سفلگان را نزند چرخ چو نیکان بر سنگ
محک سیم و زر از بهر مس و آهن نیست
۱۱حرص هر ذره ما را به جهانی انداخت
مور خود را چو کند جمع، کم از خرمن نیست
۱۲مردم پاک گهر با همه کس می سازند
آب را سرکشی از خار و خس گلشن نیست
۱۳دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد کم از سوزن نیست
۱۴صائب از اطلس گردون گله بی انصافی است
سرو این باغچه را برگ دو پیراهن نیست
۱۵