تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست
دزدی بوسه به شیرینی پیغام تو نیست
۱یوسف از قافله حسن تو غارت زده ای است
کسی امروز ز خوبان به سرانجام تو نیست
۲قمریان پاس غلط کرده خود می دارند
ورنه یک سرو درین باغ به اندام تو نیست
۳دیده شبنم ازان بر رخ گل آسوده است
که خبردار ز رخساره گلفام تو نیست
۴از لب خویش مگر بوسه ستانی، ورنه
ساغری در خور لبهای می آشام تو نیست
۵این چه شرم است که خورشید فلک جولان را
جرأت بوسه گرفتن ز لب بام تو نیست
۶قطره در خون زند آن صید که وحشی از توست
دانه از دل خورد آن مرغ که در دام تو نیست
۷گرچه خورشید تو در پرده شرم است نهان
ذره ای نیست که شرمنده انعام تو نیست
۸خود مگر از در انصاف درآیی، ورنه
جذبه شوق حریف دل خود کام تو نیست
۹می شود روزی دندان ندامت خونش
هر عقیقی که سویدای دلش نام تو نیست
۱۰گرچه از حلقه به گوشان قدیم است ترا
صائب دلشده شرمنده انعام تو نیست
۱۱