مهلت دور سبکسیر جهان اینهمه نیست
توشه بردار و روان شو که زمان اینهمه نیست
۱مرگ در چشم سبک عقل، شکوهی دارد
پیش ارباب دل این رطل گران اینهمه نیست
۲مشکل از خاک سر کوی تو برخاستن است
ورنه برخاستن از هر دو جهان اینهمه نیست
۳دردم این است که از یار جدا می گردم
گر نباشد غم جانان، غم جان اینهمه نیست
۴غنچه می لرزد از افسردگی خود، ورنه
با دل گرم، دم سرد خزان اینهمه نیست
۵آتشین رویی اگر در صف محشر باشد
چشم بستن ز تماشای جنان اینهمه نیست
۶گل رخسار تو دارد مدد از جای دگر
ورنه تشریف بهار گذران اینهمه نیست
۷غنچه گل به خموشی دل بلبل را برد
حسن گویا چو بود، تیغ زبان اینهمه نیست
۸میوه گر در عوض سنگ دهی، آزادی
رتبه بی بری ای سرو روان اینهمه نیست
۹می توان کرد به یک آه دل گردون نرم
زور در قبضه این سخت کمان اینهمه نیست
۱۰روی خود را مگر از اشک ندامت شوییم
ورنه در روی زمین آب روان اینهمه نیست
۱۱سایه را دست به خورشید نباشد صائب
دل چو بیدار بود، خواب گران اینهمه نیست
۱۲