خسته چشم تو صاحب نظری نیست که نیست
تشنه لعل تو روشن گهری نیست که نیست
۱این چه شورست که حسن تو به عالم افکند؟
که نمکدان ملاحت جگری نیست که نیست
۲بخیه شبنم و گل بر رخ کار افتاده است
ورنه حیران تو صاحب نظری نیست که نیست
۳نه همین ذره درین دایره سرگردان است
رقص سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
۴عالم از حسن گلوسوز تو شد باغ خلیل
در دل سنگ تو تخم شرری نیست که نیست
۵میوه سرو که گفته است همین آزادی است؟
قامت سرکش او را ثمری نیست که نیست
۶نه همین لاله و گل نعل در آتش دارند
خار خار تو نهان در جگری نیست که نیست
۷فتنه هر دو جهان زیر سر خشت خم است
در خرابات مغان شور و شری نیست که نیست
۸نظر پست تو شایسته جولان کف است
ورنه در سینه دریا گهری نیست که نیست
۹چون کنم نسبت آن لعل به یاقوت عقیم؟
رو سفید از نمک او جگری نیست که نیست
۱۰برو ای عقل، به صحرای جنون پا مگذار
شیشه باری تو و اینجا خطری نیست که نیست
۱۱زهر دشنام بود قسمت عاشق، ورنه
در نهانخانه آن لب، شکری نیست که نیست
۱۲بعد ازین نامه مگر بر پر عنقا بندیم
ورنه با نامه ما بال و پری نیست که نیست
۱۳نه همین دیده شبنم ز نظربازان است
محو خورشید تو صاحب نظری نیست که نیست
۱۴گرچه از بیخبرانیم به ظاهر صائب
در فرامشکده ما خبری نیست که نیست
۱۵