یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست
نیست در مصر عزیزی که خریدار تو نیست
۱می بری دل ز کف شیر شکاران جهان
شیر را حوصله چشم جگردار تو نیست
۲لاله ای را نتوان یافت درین سبز چمن
که دلش سوخته آتش رخسار تو نیست
۳هر کجا صاف ضمیری است ترا می جوید
آب آیینه همین تشنه دیدار تو نیست
۴چون قضا، سلسله زلف تو عالمگیرست
گردنی نیست که در حلقه زنار تو نیست
۵چشم پرسش ز تو دارند چه مخمور و چه مست
نرگسی نیست درین باغ که بیمار تو نیست
۶گرچه از باغ تو یک گل نشکفته است هنوز
مژه ای نیست که خار سر دیوار تو نیست
۷نه همین بر گل رخسار تو شبنم محوست
دیده کیست که محو گل رخسار تو نیست؟
۸هر کسی را لب لعلت به زبانی دارد
شیوه ای نیست که در لعل شکربار تو نیست
۹دامن حسن تو از دیده ما پاکترست
گل شبنم زده در عرصه گلزار تو نیست
۱۰گرچه در ظرف صدف بحر نگردد مستور
سینه کیست که گنجینه اسرار تو نیست؟
۱۱خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
۱۲هر که دست از تو کشیده است چه دارد در دست؟
چه طلب می کند آن کس که طلبکار تو نیست؟
۱۳پیش ارباب غرض مهر به لب زن صائب
گوش این بدگهران در خور گفتار تو نیست
۱۴