در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست
غنچه هر جا بود از فکر چمن خالی نیست
۱روح در جسم من از شوق ندارد آرام
در گهر آب من از قطره زدن خالی نیست
۲چون سر زلف همان حلقه بیرون درم
گرچه یک مویم ازان عهد شکن خالی نیست
۳چشم بد را به لب خشک ز خود دور کنم
ورنه از خون جگر ساغر من خالی نیست
۴در سراپای تو هر گوشه که آید به نظر
از شکر خنده چو آن کنج دهن خالی نیست
۵حسن بیرنگ به هر کس ننماید خود را
ورنه در فصل خزان نیز چمن خالی نیست
۶اگر اندیشه معشوق هم آغوش بود
سر کشیدن به گریبان کفن خالی نیست
۷لب هر جام درین بزم لب منصورست
گرچه این معرکه از دار و رسن خالی نیست
۸داغ در زیر سیاهی بود از چشم ایمن
من و آن باغ که از زاغ و زغن خالی نیست
۹مصر را شوق وطن کرد به یوسف زندان
گرچه از چاه حسد خاک وطن خالی نیست
۱۰جوی خشکی است، چو ساقی نبود، شیشه و جام
از گل و سرو چه حاصل که چمن خالی نیست؟
۱۱جز سخن مغز دگر نیست درین عالم پوچ
این چه پوچ است که گویند سخن خالی نیست؟
۱۲لاله طور تجلی است دل من صائب
هرگز از داغ جنون کاسه من خالی نیست
۱۳