بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت
خم دلی پر گله از سرکشی مینا داشت
۱این زمان بر سر هر فاخته ای می لرزد
آن که چون سرو دو صد عاشق پا بر جا داشت
۲لب ساغر به مذاقم نمکین می آید
چشم شور که خم اندر خم این مینا داشت؟
۳بی جراحت کسی از مرحله عشق نرفت
تیغ الماس به کف سبزه این صحرا داشت
۴رنگ ناسور ز آیینه داغم نزدود
پنبه هر چند درین کار ید بیضا داشت
۵صائب آن عهد کجا رفت که از سوختگان
داغ او گوشه چشمی به من شیدا داشت؟
۶