از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت
نتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت
۱چشمه آبله ما به گهر پیوسته است
غوطه در گنج زد آن کس که پی ما برداشت
۲وادی عشق شد از سلسله جنبان معمور
شوق روزی که مرا سلسله از پا برداشت
۳باز چون حلقه زنجیر، سلاست دارد
زلف هر چند که ربط از سخن ما برداشت
۴کرد دیوانگیم در در و دیوار اثر
کعبه چون محمل لیلی ره صحرا برداشت
۵چه خیال است مرا چرخ سبکبار کند؟
بار سوزن نتوانست ز عیسی برداشت
۶سایه اش خونی چندین کمر کوهکن است
کوه دردی که دل از عشق تو تنها برداشت
۷حسن بی پرده بود پرده بینایی چشم
ساده لوح آن که ترا پرده ز سیما برداشت
۸دامن دشت جنون عالم نومیدی نیست
خواهد از خاک مرا آبله پا برداشت
۹در تلافی گهر افشاند و همان منفعل است
قطره ای چند که ابر از دل دریا برداشت
۱۰دامن عمر ابد را نتوان داد از دست
شانه چون دست ازان زلف چلیپا برداشت؟
۱۱گر چنین داده خود باز ستاند صائب
غیر عبرت نتوان هیچ ز دنیا برداشت
۱۲