تا من دلشده را دست ز گردن برداشت
جوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت
۱شد ز دلبستگی از اشک وداعم سرسبز
خار خشکی که مرا دست ز دامن برداشت
۲نیست در بندگی سرو قدان آزادی
نتوان فاخته را طوق ز گردن برداشت
۳حسن هر چند نیارد دو جهان را به نظر
نیست ممکن که تواند نظر از من برداشت
۴هر که زیر فلک از رخنه دل غافل شد
چشم در خانه تاریک ز روزن برداشت
۵نیست بی آبله نقش قدم گرمروان
در گهر غوطه زد آن کس که پی من برداشت
۶در نظر داشت شکست دل چون شیشه من
هر که سنگ از ره من همچو فلاخن برداشت
۷حاصلی داشت اگر مزرع بی حاصل من
دانه ای بود که مور از سر خرمن برداشت
۸منم آن منزل بی آب درین دامن دشت
که پشیمان نشد آن کس که دل از من برداشت
۹شد مسیحا به تجرد ز علایق آزاد
چه کند رشته به آن تیغ که سوزن برداشت؟
۱۰سوز پنهانی من در دل او کار نکرد
سنگ، سردی نتوانست ز آهن برداشت
۱۱کرد پر گوهر شهوار صدف را صائب
هر که عبرت ز جهان از دل روشن برداشت
۱۲